سفارش تبلیغ
صبا ویژن

  مبانى تربیت
شناخت انسان
اهمیت و جایگاه شناخت انسان
شناخت انسان مهمترین امر در تربیت است ؛ اینکه حقیقت انسان چیست ، و این موجود از چه استعداد و ظرفیت وجودى برخوردار است ، ملکى است یا ملکوتى ، در جهتگیرى تربیت ، نحوه رفتار با انسان و سیر انسان به سوى مقصد تربیت نقشى تعیین کننده دارد، با توجه به همین جایگاه است که در سخنان پیشوایان معصوم (ع ) بر شناخت انسان و معرفت نفس تاءکیدى بسیار شده است تا جایى که هیچ شناختى با آن قابل مقایسه نیست . از امام باقر(ع ) روایت شده است که فرمود:
((لامعرفة کمعرفتک بنفسک .))
هیچ شناختى چون شناخت خویشتن خودت نیست .
این شناخت ، برترین معرفتها و حکمتهاست ، چنانکه در سخنان امیر مؤ منان على (ع ) آمده است :
((افضل المعرفة ، معرفة الانسان نفسه .))
برترین معرفت ، شناخت آدمى است خویشتن خود را.
((افضل الحکمة ، معرفة الانسان نفسه .))
برترین حکمت ، شناخت آدمى است خویشتن خود را.
والایى این معرفت تا بدانجاست که از پیشواى موحدان على (ع ) چنین وارد شده است :
((غایة المعرفة ان یعرف المرء نفسه .))
هدف نهایى معرفت ، آن است که آدمى خود را بشناسد.
((من عرف نفسه فقد انتهى الى غایة کل معرفة و علم .))
هر که خود را بشناسد، به نتیجه و غایت هر شناخت و دانشى دست یافته است .
غایت تربیت ، معرفت الله است و اتصاف به صفات حسناى الهى ؛ و این راه از خود انسان مى گذرد.
((یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم .))
اى کسانى که ایمان آورده اید، بر شما باد نفسهایتان .
علامه طباطبایى (ره ) در تفسیر این آیه مى نویسد:
((از عبارت ((علیکم انفسکم )) که مؤ منان را به پرداختن به نفس  خود فرمان داده است ، بخوبى دریافت مى شود که ((نفس مؤ من )) همان راهى است که به سلوک آن و ملتزم بودن بدان فرمان داده شده است ، زیرا وقتى گفته مى شود زنهار راه را گم مکن ، معنایش التزام به خود راه است نه جدا نشدن از رهروان ؛ بنابراین در اینجا هم که مى فرماید: ((زنهار نفسهایتان را از دست ندهید))، معلوم مى شود که نفسها همان راهند نه راهرو؛ چنانکه نظیر این معنا در آیه زیر به چشم مى خورد:
((و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله .))
و این است راه راست من ، پس آن را پیروى کنید و به راههاى دیگر مروید که شما را از راه او جدا مى کند.
پس ، از فرمان خداى متعال به مؤ منان در ملازمت نفس خود، مشخص مى شود که نفس مؤ من همان راهى است که باید آن را سلوک کند؛ بنابراین نفس مؤ من طریق و مسیرى است که او را به سوى پروردگارش سیر مى دهد و این همان راه هدایت او و راهى است که او را به سعادتش مى رساند.
آیه مورد بحث حقیقتى را بروشنى بیان کرده است که آیات زیر به اجمال بدان پرداخته است :
((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون ، و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون لایستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون .))
اى کسانى که ایمان آورده اید، از خدا پروا کنید؛ و هر کسى باید بنگرد که براى فردا (روز رستاخیز) چه پیش فرستاده است . و از خدا پروا داشته باشید که خدا بدانچه مى کنید آگاه است . و مانند کسانى مباشید که خداى را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت . اینان همان فاسقانند. دوزخیان و بهشتیان برابر نیستند؛ بهشتیان همان رستگارانند.
این آیات فرمان مى دهد نفس را زیر نظر گیرند و اعمال صالح آن را که زاد و توشه فرداى قیامت اوست و بهترین زاد و توشه تقواست تحت مراقبت قرار دهند، زیرا براى نفس امروز و فردایى است ، و نفس هر لحظه در صیرورت و طى مسیر است ، و غایت سیرش  خداى سبحان است که حسن ثواب یعنى بهشت ، نزد اوست ، بنابراین ، بر انسان است که این مسیر را ادامه دهد و همواره به یاد خدا باشد و لحظه اى او را فراموش نکند، زیرا خداى سبحان غایت و هدف است و فراموش کردن غایت و هدف سبب از یاد بردن راه است . ((فمن نسى ربه نسى نفسه )). هر که پروردگارش را فراموش  کند، خود را فراموش کرده است ؛ و در نتیجه این روز واپسین خود زاد و توشه اى که مایه زندگى اش باشد، نیندوخته است ، و این همان هلاکت است ، رسول خدا(ص ) نیز در حدیثى که شیعه و سنى آن را روایت کرده اند، فرموده است :
((من عرف نفسه فقد عرف ربه .))
هر که خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است .
این معنا، حقیقتى است که تدبر زیاد و اندیشه صحیح آن را تاءیید مى کند.))
حقیقت انسان
انسان از چنان حقیقتى برخوردار است که معرفت به او، معرفت به حق است ، در قرآن کریم در مواضع مختلف سخن از این حقیقت رفته است ، از جمله در بحث خلافت انسان که جامعترین بیان در این باره است . آدمى ، موجودى متحول و متغیر و داراى صیرورتى شگفت است .
((کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون . هو الذى خلق لکم ما فى الارض جمیعا ثم استوى الى السماء فسواهن سبع سماوات و هو بکل شى ء علیم .))(129)
چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد؛ باز شما را مى میراند و باز زنده مى کند و آن گاه به سوى او بازگردانده مى شوید. اوست کسى که آنچه در زمین است همه را براى شما آفرید، آن گاه به آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد، و او به هر چیزى داناست .
این آیات و آیات بعد، به بیان حقیقت انسان و آنچه خداى متعال در نهاد او به ودیعه سپرده است ، مى پردازد؛ ذخائر کمال و وسعت دایره وجود انسان و آن منازلى که این موجود در مسیر وجود خود طى مى کند یعنى مرگ ، حیات ، سپس مرگ ، آن گاه حیات و سپس  بازگشت به خداى سبحان و اینکه بازگشت به پروردگار، آخرین منزل در سیر آدمى است ، در خلال این بیان ، پاره اى از ویژگیها و مواهب تکوین و تشریع را که خداى متعال آدمیان را بدان اختصاص داده است ، یادآور مى شود و مى فرماید: انسان مرده اى بى جان بود، خداوند او را زنده کرد، همچنان او را مى میراند و زنده مى کند تا در آخر به سوى خود برگرداند؛ و آنچه را در زمین است براى او آفریده و آسمانها را نیز برایش مسخر کرده و او را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار داده و فرشتگان خود را وادار به سجده بر او کرده است .
در این آیات ، مخاطب ((انسان )) است ، نه شخصى خاص ، بنابراین بحث مربوط به ((نوع انسان )) است و اینکه این موجود از چنان جایگاهى ویژه در هستى برخوردار است که همه چیز براى اوست . و چون کلام در مقام امتنان است ، از آن برمى آید که پرداختن به آسمان نیز براى انسان بوده است و اگر آن را هفت آسمان قرار داده است نیز به خاطر این موجود دردانه بوده است .
پس از دو آیه یاد شده که مقدماتى را براى ورود به اصل بحث درباره حقیقت انسان مطرح کرد، آیات مربوط به خلافت الهى انسان و برترى و امتیاز و شرافت نوع انسان بر فرشتگان از باب داشتن ((علم به اسما)) آغاز مى شود.
((و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انى اعلم ما لا تعلمون .))
و چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینى خواهم گماشت ، (فرشتگان ) گفتند: آیا در آن کسى را مى گمارى که در آن تباهى کند و خونها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت ، تو را تنزیه مى کنیم ، و به تقدیست مى پردازیم . فرمود: من چیزى مى دانم که شما نمى دانید.
خداى سبحان در اینجا از موجودى خبر مى دهد که خلیفه اوست . ((خلیفه )) به معناى جانشین است و جانشین هر کس باید عین مستخلف باشد تا عنوان خلیفه بر او صدق کند، چنانکه حکیم متاءله ، سید حیدر آملى (ره ) مى نویسد: ((لان الخلیفة یجب ان یکون عین المستخلف لیتمکن من الخلافة .))
((خلیفه )) باید متصف به صفات و کمالات مستخلف باشد و آثار و تجلیات مستخلف را در خود ظاهر سازد؛ باید آینه تمام نماى مستخلف باشد، باید بتوان کمالات و آثار علم و قدرت مستخلف را در او مشاهده کرد. و خداوند اعلام مى کند که مى خواهد چنین موجودى در زمین بگمارد؛ موجودى که خلیفه اوست ، جلوه تمام عیار اوست ، آینه اوست .
به دنبال اعلام این مطلب که انسان خلیفه خدا در زمین است ، فرشتگان پرسشى را مطرح کردند دال بر اینکه این موجود تباهگر و خونریز است . آنان بر اساس زمینى بودن این موجود آن استنتاج را کردند، زیرا موجود زمینى به خاطر آنکه مادى است ، باید مرکب از قوایى غضبى و شهوى باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و در آن تزاحمهاى بسیار روى مى دهد، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهایش و اصلاحاتش در معرض فساد و بطلان واقع مى شود. و ناگزیر زندگى در آن جز به صورت زندگى نوعى و اجتماعى فراهم نمى شود و بقا در آن به حد کمال نمى رسد، جز با زندگى دسته جمعى ؛ و معلوم است که این نحوه از زندگى بالاخره به فساد و خونریزى منجر مى شود.
در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبه مادى انسان مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبه اى از مراتب انسان که مرتبه حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبه خلافت ناسازگار یافتند، زیرا مقام خلافت همان طور که نام آن گویاست ، تمام نمى شود مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودى و آثار و احکام و تدابیرى که به خاطر تاءمین آنها خلیفه است ، نمایشگر مستخلف باشد؛ و خداى سبحان که مستخلف این خلیفه است ، در وجودش مسما به اسماى حسنا و متصف به صفات علیا، از صفات جمال و جلال است ، و در ذاتش  منزه از هر نقصى ، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادى است ، و خلیفه زمینى با آن آثارى که زندگى زمینى دارد، لایق مقام خلافت نیست ، و با هستى آمیخته با آن همه نقص و عیبش ، نمى تواند آینه هستى منزه از هر عیب و نقص و وجود مقدس از هر عدم گردد.
سخن فرشتگان این بود که گماشتن خلیفه تنها بدین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و تحمید و تقدیس زبانى و وجودى ، نمایانگر خداى متعال باشد، و زندگى زمینى اجازه چنین نمایشى به او نمى دهد، بلکه برعکس او را به سوى تباهى و بدى مى کشاند. از سوى دیگر سخن آنان چنین بود که وقتى غرض از گماشتن خلیفه در زمین ، تسبیح و تقدیس به معناى نمایش صفات خدایى تو باشد، این مقصد با تسبیح و تحمید و تقدیس از جانب خود ما حاصل است ، پس ما آن خلیفه ایم که مى خواهى ، ما را خلیفه خودت بگمار، خلیفه گماشتن این موجود زمینى چه فایده اى دارد؟
خداى سبحان در پاسخ فرشتگان و رد پیشنهاد آنان ، مساءله فساد در زمین و خونریزى در آن را از جانب انسان خلیفه زمینى نفى نکرد، بلکه به طور ضمنى آن را تاءیید نیز کرد، زیرا نفرمود که این موجود در زمین خونریزى نخواهد کرد و فساد نخواهد انگیخت . همچنین ادعاى فرشتگان را مبنى بر تسبیح و تقدیس خود، انکار نکرد، بلکه آنان را بر ادعایشان تقریر و تصدیق کرد. در عوض ، مطلبى دیگر عنوان کرد، و آن اینکه در این میان امرى هست که فرشتگان قادر بر حمل آن نیستند و نمى توانند آن را تحمل کنند، ولى این خلیفه زمینى قادر بر تحمل و حمل آن است .
آرى ، انسان از چنان مرتبه وجودى برخوردار است که مى تواند آن امر الهى را حمل نماید و کمالاتى از خداى سبحان را به نمایش  گذارد و اسرارى را تحمل کند که در وسع و طاقت فرشتگان نیست . این حقیقت آن قدر ارزنده و بزرگ است که مساءله فساد و خونریزى را جبران مى کند.(134)
انسان واجد حقیقتى است که براى رسیدن به آن آفریده شده و به سبب آن شایسته مقام خلیفة اللهى گردیده است . اما این شاءن حقیقى چگونه شاءنى است و به چه سبب این موجود شایسته قائم مقامى خداى متعال در زمین است ؟ خداى سبحان براى روشن کردن این امر در ادامه آیات یاد شده فرمود:
((و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم على الملائکة فقال انبئونى باسماء هؤ لاء ان کنتم صادقین قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انى اعلم غیب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون .))
و (خداوند) همه اسما را به آدم تعلیم کرد، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى گویید، مرا از این اسما خبر دهید. گفتند: منزهى تو، ما را علمى نیست مگر آنچه به ما تعلیم کرده اى که تویى دانا و حکیم . فرمود: اى آدم ، ایشان را از اسامى آنان خبر ده . و چون (آدم ) ایشان را از اسمایشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را مى دانم ؛ و آنچه را آشکار مى کنید، و آنچه را پنهان مى داشتید مى دانم ؟
این آیات ، زیباترین و جامعترین و کاملترین توصیف درباره حقیقت انسان است . همه فضایل و شایستگیها و برتریهاى انسان در ((علم به هم اسما است )) زیرا خداوند در پاسخ فرشتگان و در بیان این مساءله که چرا این موجود را خلیفه خویش مى گمارد، فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)). پس این بیان ، تعلیل سخن قبل است که : ((انى جاعل فى الارض خلیفة )).
بنابراین ، پاسخ این پرسش که چرا انسان (نوع انسان ) خلیفه خداست و چرا فرشتگان با همه مقام تقدیس و تسبیحى که دارند، به این مرتبت دست نیافتند شایستگى آن را داشتند این است که انسان واجد علم به همه اسما است و سایر موجودات چنین استعداد و ظرفیتى را دارا نیستند.
واژه ((اسماء)) در عبارت ((و علم آدم الاسماء کلها)) از نظر ادبیات اسم جمعى است که ((الف و لام )) بر سرش اضافه شده است ، و چنین جمعى به تصریح اهل ادب ، افاده عموم مى کند. علاوه بر آن ، این مطلب با کلمه ((کلها)) مؤ کد شده است . در نتیجه ، مراد از آن ، تمام اسمهایى خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشوند، زیرا در کلام ، نه قیدى آمده و نه عهدى تا عنوان شود که مراد آن اسماى معهود و مقید است .
پرسشى که درباره ((علم به اسما)) مطرح است این است که آیا این علم از سنخ همان علوم مصطلحى است که ما داریم ؟ آیا دانستن اسامى موجودات است ؟ اینکه اسم این شى ء چیست و اسم آن چیست ؟ این چه مزیتى است ؟ آیا دانستن چند اسم و معلوماتى چند در حافظه داشتن ، شایستگى و برترى و فضیلت مى آورد؟ آن سان که موجوداتى گرانقدر چون فرشتگان نمى توانند بدان دست یابند و آن را بدانند؟
بى گمان ((علم به اسما)) غیر آن نحوه علمى است که ما به اسمهاى موجودات داریم ، زیرا اگر از سنخ ((علم )) ما بود، مى بایست پس از آنکه آدم فرشتگان را از آن ((اسما)) خبر داد، آنان نیز مانند آدم داناى به آن ((اسما)) مى شدند و در داشتن آن ((علم )) چون او و مساوى با او مى گشتند. بدین ترتیب دیگر نباید آدم احترامى بیشتر داشته باشد و خداوند او را آن چنان گرامى بدارد. به سبب اینکه ((اسما)) را به آدم آموخته و به آنان نیاموخته است ، زیرا اگر به ایشان نیز مى آموخت ، آنان هم چون آدم یا برتر از او مى شدند، همچنین اگر ((علم )) مورد بحث از سنخ ((علم )) ما بود، نمى بایست فرشتگان به صرف اینکه آدم ((علم به اسما)) دارد، قانع مى شدند و استدلالشان باطل مى گردید. این چه استدلالى در ابطال حجت فرشتگان است که خداوند به یک انسان مثلا علم لغت بیاموزد و آن گاه وى را به رخ فرشتگان گرامى خود بکشد و به وجود او مباهات کند و او را بر فرشتگان برترى دهد که در چنان مرتبتى قرار دارند که خداوند درباره شان فرموده است : ((لا یسبقونه بالقول و هم باءمره یعملون .)) یعنى به گفتار بر او پیشى نگیرند و آنان به فرمان او کار مى کنند. آن گاه به این گونه موجودات بفرماید که این انسان ، خلیفه من و قابل کرامت من است و شمانیستید؟ بعد هم اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست مى گویید که شایسته مقام خلافتید، یا اگر درخواست این مقام را دارید، مرا از لغتها و واژه هایى که بعدها آدمیان براى خود وضع مى کنند، تا بدان وسیله یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید! با توجه به آنکه اصلا کمال و شرافت علم لغت بدان است که از راه لغت هر شنونده اى به مقصد درونى و قلبى گوینده پى ببرد و فرشتگان بدون احتیاج به لغت و تکلم ، بدون هیچ واسطه اى اسرار قلبى هر کس را مى دانند، پس  فرشتگان کمالى فوق کمال تکلم دارند.
در نتیجه معلوم مى شود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمى که خداوند به وى آموخت ، غیر آن علمى بود که فرشتگان به واسطه آدم خبر یافتند. علمى که براى آدم حاصل شد، حقیقت علم به اسما بود که فراگرفتن آن براى آدم ممکن بود و براى فرشتگان ممکن نبود. و آدم به سبب همین علم به اسما شایسته مقام خلافت الهى شد، نه به سبب خبر دادن از آن ، و گرنه پس از خبر دادنش ، فرشتگان نیز مانند او باخبر مى شدند و دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ((سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا)).
پس از آنچه گذشت روشن مى شود که علم به اسماى آن مسمیات باید به گونه اى بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهاى آنها کشف کند، نه صرف نامها که اهل هر زبانى براى چیزى وضع مى کنند. بنابراین آن مسمیات و اسما که براى آدم معلوم شد، عبارت بوده اند از حقایق خارجى و وجودهاى عینى ؛ و اینها در پس پرده غیب یعنى آسمانها و زمین بوده اند و علم پیدا کردن به آن حقایق و موجودات غیبى آن گونه که هستند از یک سو تنها براى موجود زمینى ممکن بوده است ، نه فرشتگان آسمانى ، و از سوى دیگر آن علم در خلافت الهى دخالت داشته است .
بدین ترتیب ((علم )) در حقیقت ، نحوه اى و مرتبه اى از وجود است و علم ((خود انسان )) است و عالم و علم متحدند و اینکه فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها)) یعنى او را آن سان آفرید که واجد تمام اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهى به جمیع کمالات باشد؛ زیرا در آن مرتبه ، بحث از الفاظ و اسامى و علم لغات نبود آن گونه که ما مى شناسیم بلکه ظهورات الهى و تجلیات او و کمالات او بودند و واجدیت و مظهریت این اسما مورد نظر بود؛ و تمام شایستگى و شرافت انسان به سبب وجودش است که او به گونه اى آفریده شده است که مى تواند مظهر همه صفات و اسماى الهى باشد. سید حیدر آملى (ره ) در این باره مى نویسد:
((شرافت انسان بر سایر موجودات به نظر اهل تحقیق تنها به این سب است که او مظهر ذات مقدس الهى است که جامع تمام کمالات بالذات است ، چنانکه حضرتش علیه السلام فرموده است : ((خلق الله آدم على صورته .)) (خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید). و نیز وارد شده است که فرمود: ((ما خلق الله تعالى خلقا اشبه به من آدم )). (خداى متعال هیچ مخلوقى را نیافریده است که شبیه تر از آدم به او باشد). و نیز این کلام الهى که فرمود: ((و علم آدم الاسماء کلها.)) (و خداوند همه اسما را به آدم تعلیم کرد). و آیات و روایات فراوان دیگرى که همین معنا را مى رساند و مراد از همه آنها این است که موجودات دیگر غیر از انسان مظهر برخى صفات و اسمایند (و تنها انسان است که مظهر همه اسما و صفات است ). و خلافت انسان براى خداوند بر همین منا دلالت مى کند، زیرا که خلیفه باید عین مستخلف باشد تا امر خلافت تحقق یابد.))
انسان از چنین حقیقتى برخوردار است . نوع آدمى این استعداد را دارد که مظهر همه اسما و صفات الهى باشد و خلیفة الله گردد، چنانکه خداى متعال فرموده است :
((و هو الذى جعلکم خلائف الارض و رفع بعضکم فوق بعض  درجات لیبلوکم فیما آتاکم .))
و اوست کسى که شما را جانشینان زمین کرد و برخى از شما را بر برخى دیگر به درجاتى بالا برد تا در آنچه به شما داد بیازمایدتان .
و برخى انسانها این مظهریت خلیفة اللهى را به فعلیت مى رسانند.
((یا داود انا جعلناک خلیفة فى الارض .))
اى داوود، همانا تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم .
انسان کامل ، خلیفه خدا و مظهر همه اسما و صفات الهى است . انسان از چنین مرتبه و استعدادى شگفت بهره مند است و آن مصلحتى که در آفرینش این موجود بوده است ، از همین جا برمى خیزد و به همین سبب است که همه چیز براى او آفریده شده است .
انسان براى این به زمین آمده است که این مقصد در او تحقق یابد و به سمت مرتبه حقیقى خود سیر کند؛ و تربیت حقیقى نیز چیزى جز این نیست .


نوشته شده در  سه شنبه 87/5/15ساعت  10:45 صبح  توسط محمدمهدی میرزائی 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مژده : تولد پایگاه توسعه فناوری اطلاعات مدرسه اول www.sch1.ir
استفاده از گروههای یادگیری همیار در کلاس:
برنامه معلم پژوهنده ؛ فرصت ها، تهدیدها :
دست آوردها و کاستی های برنامه معلم پژوهنده:
برنامه معلم پژوهنده
پژوهش عمل نگر
گزارش نویسی و نحوه ارائه گزارش:
الگویی دیگر در عملی پژوهش در عمل
گردآوری اطلاعات شواهد:
مراحل پژوهش در عمل
نه نکته یک چرخه بنیادی اقدام پژوهی
مراحل اقدام پژوهی
ویژگی های اساسی پژوهش در عمل
هدف از اقدام پژوهی ( طرح معلم پژوهنده ) چیست؟
اقدام پژوهی چیست
[همه عناوین(141)]